این اولین مجله من است که آنرا چاى نیز نموده ام

قصه و شعر

 عقاب مغرور

روزی روزگاری درگوشه یک جنگل بزرگ روباهی با بچه هایش زندگی میکرد روباه برای بچه هایش  لانه ای ساخته بود او وقتی میخواست برای ّپدادکردن غذا بیرون  برود بچه هایش را در لانه تنها می گذاشت اوخودش روانه جنگل می شد.

روزی  از روزها روباه از لانه بیرون رفت .

چند ساعت گذشت واو برگشت  . بچه هاکه گرسنه شان شده بود از

لانه بیرون آمدند . ناگهان عقابی که درآسمان پرواز میکرد آن ها

 رادید وباخود گفت چه شکار خوبی "رفت و یکی از ان هارا گرفت                                   

روباه امد و دید یکی از آنها نیست  روباه به لانه عقا ب رفت  وچوبی برداشت به عقاب گفت اگربچه من را نه دهید لانه ات را آتش میزنم وی بچه یش را پس داد روباه خوش حال شد

 

عروسک

یک عروسک دارم من  بهترین عروسک ها ست  اگر گفتی چه رنگیه من میگم  قرمزه ولی میدانی بابام برام خریده چون تو دیکته بیست شدم

 عروسک

 

یک روز  علی درفروشگا ه عروسکی را دید به مادرش گفت مادر این عروسک را می خری مادر گفت باشه می خرم وقتی شب علی  به خانه رفت  و خوابید

عروسک واقعیی شد علی از خوا ب  بیدارشد

عروسک خیلی بزرگ شده بود

علی مادرش را صدا کرد علی از خواب  بیدار شد این داستان خواب بود

------------------------------------------------

 بابا

من بابا را دوست امدارم

شادی براش میارم

 حرفاشو گو ش میکنم

احترام براش میذارم

کفش شو واکس میزنم

کیفشو ورمیدارم

حرفاشو گوش میکنم

چاِی براش میارم

دستشو بوس میکنم

وقتِی خانه میاید

براش خودم  پا میشم

بلبل به صدا میاید

پروانه ها میرقصند

داداشم خوشال میشه

مامان چاِی میاره

میوه واجیل براش                                                

از یخچال میاره

من بابا رادوست دارم

چون بهترین بابااست

 

 

شیر گرسنه

یک روز شیری گرسنه بود تصمیم گرفت به شکار برود

شیر خرگوشی را دید

به او حمله کرد و موفق شد  باخود گفت سلطا ن باید چیزه بی ارزش نخورد شیر اهو را دید و به او حمله کرد اهو در رفت شیر پشیمون شد

 

کوتوله ها

یک روز کفاش کفشی را دوخت اما کوتوله ها با رهبریی بوبو حمله کردند ان ها دینامت زدند اما دینا مت کوتوله ها قدرت نداشت

بعدچاقوی خیاط را برداشتند وکفش را پاره کردندکوتوله هاجشن گرفتند

امانیروهاِی کشور کشاورز حمله کرد ند وبا رهبری برده جشن را خراب کردکوتله ها دررفتند

 بوبو می خوا ست ان جا را پس بگیرد  کوتوله ها خود شا ن راکوتوله کرد و رفتند به ا تاق برده وبرده 1نفر  را کشت و در رفت

10 نفر را فرستاد اما برده در رفت برده ارتش را جمع آوری کرد

وحمله کرد           

ارتشش تقریباً 90000 بود بوبو دهنش باز شد ومرد برده به خاطر این که برای اولین بار برنده شد مرد

 

  شکار چی و عقاب

 

یک روز شکارچی ای در راه عقابی را دید  که جایی گیر کرده است

شکارچی  عقاب را ازاد کرد عقاب رفت روز بعد که شکارچی

غذایش را می خورد همان عقاب امد غذایش راگرفت وقتیکه شکار چی به طر ف  عقاب دوید

سنگی در همان جایی که شکارچی نشسته  بود ازکوه  افتاد اما عقاب ان رابسوی خود کشید و به این ترتیب شکار چی زنده ماند  

  

   فصل ها

فصل اول بهاره فصل دوم تابستان فصل سوم پاییزه فصل چهارم زمستان

بهار معتدل اواو پختم در فصل تا بستان اواو یخ زدم در فصل پاییز

اواوسفید شدم در فصل زمستان

-------------------------------------------------------------------      

 جک ولوبیای سحر آمیز

 

        یک روز مادر جک به جک گفت این گاوه را بفروش پیره زن نزد جک آمد او گفت این لوبیا ی سحر آمیز رابه تو میدهم توگاو را به من بده جک قبول کرد رفت به خانه مادرش گفت  پولت کجاست  جک جواب داد به جای پول لوبیا ی سحر آمیز آورده ام مادر ش باورنه کرد او ین خروس به جک داد او گفت  این خروس رابفروش جک لوبیا را کاشت او رفت تا مرغ رابفروشد                                                               

 فرداِی انروز لوبیا بسیار بزرگ شد  رفت بالای لوبیا آن دور دورها خونه ای بزرگی رادید داخل خانه شد ودید که غولی درآنجا است غول خروس را خرید  و پولی زیادی به جک داد پدر غول آمد سریع جک خودرا پنهان کرد غول که رفت جک نیز ازآنجا رفت وسکه هارابه مادرش دا د  .

جک ان جا میرفت وپول زیادی میگرفت

 

---------------------------------------------------------------------

سام وبابا کرسمس

 

روز کرسمس بود سام به مادرش گفت

من میخواهم امشب بیدار بمانم

تا بابا کرسمس جلویم هدیه را بدهد

مادر هشدار داد اما سام قبول نکرد

بابا کرسمس متظر بود تا سام بخوبد

سام بدون اینکه متوجه شود خوابش برد و درخواب دید که بابا کرسمس درثقف خانه

خوابیده است ونتوانست به همه مردم خودش رابرساند بنابراین مردم شکایت کرداندکه چراباباکرسمس هدیه های آنهارانداده است سام که از خواب بیدار شد دید هدیه هایش دراتاقش هستند به این ترتیب دوباره سام درخواب بود که بابا کرسمس به خانه آنها آمده بود .این داستان همه خواب بود.

 نخود جامانده

 

یک روز بچه ای  یک نخود ، یک عدس ویک لوبیا کاشت

1 سال گذشت اما نخود خواب بود نخودبرای این که شبها بیدار و روزها خواب بود به او نور کافی نمیرسید

زمانیکه نور کافی به اونمیرسید آب کافی نیز بدست نیماورد

2 سال بعد لوبیا و عدس  خیلی بزرگ شده بودند اما نخود تازه ریشه نداشت علت آن تنبلی نخود بود هرکس تنبلی کند دیرتررشد میکند وبه هدف خود میرسد.

 لاک پشت و خرگوش 

یک روز لاک پشت و خرگوش تصمیم گرفتند که باهم مسابقه بدهند

خرگوش یک دور رفت تازه لا کپشت یک قدم بردا شته بود بعد از چند لحظه خرگوش از خستگی غش کرد

ولاک پشت برای اینکه آهسته راه میر فت خسته نشده بود بنابراین جلو زد و برنده شد

-------------------------------------------------------------------

درخت نادان

یک روز مردی درختی را قطع  کرد 

دران جا لانه  گنجشکی بود 

گنجشک رفت تا به درختی دیگری  رسید

در ان درخت لانه ای ساخت درخت خود را تکان  میداد تا گنجشک  بیفتد

درخت حسود اینقدرخودش راتکان داد که درنهایت خشک شد و زندگی خودرا از دست داد

---------------------------------------------------------------------

 جوک ها 

یک روزمعلم پرسید آیا کسی ازشما کاری خوبی کرده است که دیگران راخوش حال کنید .

علی بلند شد اوگفت بلی آقا امروز صبح که من ازخانه بیرون می می امدمدم مادر بزرگم گفت خیلی خوش حالم که به مدرسه میروی .ومن از دست تو خلاص میشوم .

 رهگذری درکنار خیابان چشمش به پسر بچه ای افتاد که گریه میکند جلو رفت او دلیلش راپرسید چرگریه میکنی پسرک گفت مادرم به من سفارش کرده که وقتی به مدرسه میروم صبر کنم تا همه ماشین ها از خیابان رد شوند بعدراه بیفتم .

مرد گفت اینکه گریه ندارد پسرم .

پسرک گفت : آخرمن مدتی زیادی است که اینجا ایستاده ام ولی هیچ ماشینی نمی آید که رد شود .

اولی پرسید بگو ببینم تو میدانی پل رابرای چه میسازند دومی :

معلوم است برای اینکه آب از آن رد شود .

چیستان

 

آن چیست که نه بال دارد ونه پر اما درهوا بالا میرود .

                                                        (دود )

آن چیست که چهارتا پاه دارد اما گاو نیست تخم میگذارد اما مرغ نیست  .

                                                        لاک پشت

آن چیست که اگر آنرا بشکنی جایزه میگری .

                                                         ریکورد

دوحیوان نام ببر که خانه به دوش اند .

                                                               لاک پشت ، حلزون     

 

 

نکته های مهم درباره اما رضا :

 در شهر مدینه به دینا آمد مادرش  نجمه وپدرش امام کاظم ع بود .

                                                                    اما رضا

در35 سالگی به امامت رسید .

                                                                        امام رضا

در53سالگی به سرزمین ایران سفر کرد .

                                                                      امام رضا

 در 55 سالگی به شهادت رسید ودر شهر مشهد دفن شد .

                                                                     اما رضا

 

پند های اسمانی

 

هدیه هاکینه را از دل  پاک می کند

نوشیدن اب سرد پس از غذا خوردن دندان ها را خراب می کند

 

 

بدبختی من

پدرم نمی زارد برنامه کودک ببینم بهجای ان ها     پدرم اخبار می شنود

دختر یک از مهمان ها اسبا بازیم را می کوبد زمین

 

---------------------------------------------------------------------

 

/ 0 نظر / 20 بازدید